
دلم برای نگاهش که همیشه رو به آسمان بود تنگ می شود
آه خاطرات سفر زنجان...
آه خاطرات خانه ی امام زاده باغ فیض...
آه ...دختر کوچکش
شعر کوچکش که چقدر بابایی است ...
از پله های دانشگاه تهران بالا میرفتیم من پر از شوق هم کلامی با استاد و او پر از خستگی از روزها که همچون پله ها ی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران پشت سر می گذاشت . صبر کردیم تا استاد نفسی تازه کند ، کرخت می آمد و خسته ...
از میان آن همه واژه ی در ذهنش تنها آنهایی را انتخاب می کرد که فکر میکرد منِ بی سواد خواهم فهمید .
مثل ، انگار پیر شدم
مثل ، چرا آسانسور خراب است
نه وارد متون کهن ادبی می شد نه نظریه های ادبی را بالا پایین میکرد تا مرا سر خورده نکند از هم قدمی با استاد . ساده حرف می زد همچون شعرهایش سهل و متتنع...
دختری سلام کرد و زودتر از استاد رفت
عجب کیف سنگینی داشت ولی سنگینی شانه هایش از اینها هم بیشتر می نمود ، گویی سنگی را به بالا حل می داد .
نفسی روی طبقه ی اول تازه که کردیم استاد گرمارودی را دیدیم
او نیزگرم بود و نفس نفس زنان ، انگار گیر افتاده بود لای پله های خسته ی دانشکده ادبیات...
سخنرانی داشت ولی کمی زودتر آمده بود شاید حدودا 20 دقیقه استاد با دیدن استاد گرمارودی گل از گلش شکفت ، دیگر نه از آن خستگی خبری بود نه از آن کرختی .تازه بود تازه مثل همین ترانه...
از استاد بعد از احوالپرسی خواست که سر کلاس او بیاید و برای شاگردانش صحبت کند
اسرار پشت اسرار
گرمارودی پذیرفت
مرا که معرفی کرد انگار یکی از فرزندش را میگفت استاد گرما رودی نگاهی کردو مرا به گرمی پذیرفت.مهربان بود و با ادب .من که برای شرکت در کلاسهای استاد به دانشگاه می رفتم و گاهی چون دانشجو نبودم مرا راه نمی دادند از این که بجای استاد باید دیگری سر کلاسش برود و من تا هفته ی بعد باید با شانس دیدن استاد یه قل دو قل بازی کنم کمی دلگیر شدم .
سه نفری بالا رفتیم...
دانشجویی از پله ها پایین آمد به استاد که رسید گفت می رود تا جزوه ها را کپی کند , و رفت
به کلاس که رسیدیم استاد گرمارودی را به پشت تریبون برد و خودش نشست روی نیمکتها .اول به زیبایی و نرمی استاد علی موسوی گرمارودی را معرفی کرد و سپس از او سوالهایی در مورد ادبیات معاصر نمود .
استاد قیصر امین پور آن روز بهترین درسهای ادبیات را به من داد
احترام ، سخاوت ، بزرگی و متانت
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را
محوتوام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آقتاب را
بی تابم آن چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر زپاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را