"کیمبادا"
فیلمی که " مارلون براندو " نقش یه استعمار گر پرتغالی رو بازی میکنه که آدم ازش خوشش می یاد و "انیو موریکونه" آهنگشو ساخته .
فیلم ماجرای استعمارگری دول اروپایی در آمریکای جنوبیه.
یه انقلابی بومی توش بازی میکنه به اسم "خوزه مورالس" که در آخرین لحظات زندگیش به سربازی که اونو به زندان می بره می گه : گوش کن پسر جون " آزادی چیزی نیست که بهت بدن . آزادی چیزیه که نتونن ازت بگیرن" .
این روزا این جمله همش تو مخمه...
معنی آزادی واقعاً تو کجای زندگی ما محقق شده !!!
- دبیرستان !!! که باید لباسای مارک دار نمی پوشیدیم یا اگه از گرما تبدیل به کربن می شدیم نمی بایست تی شرت استین کوتاه می پوشیدیم
- دانشگاه !!! که اگه موتو بلند می کردی یا با فلان دختر توی سرویس کنار هم میشستی فردا باید میرفتی انجمن کوفت و زهر مار
- یا حالا تو خیابونا !!! ، که حالو روزمون مشخصه....
شاید این قوانینیه که همه ی ما باید رعایتشون می کردیم و یادمون رفته.قوانین که حتی تا سال 60 یعنی دو سال بعد از انقلابی که پدرانمون کردن هنوز وجود نداشت و نمی دونم یه دفعه از کجا سر در اورد . قوانینی که وقتی خر آقایون از پل رد میشه یادشون می افته .وقتی رای می خوان اصلا جیکشون در نمی یاد ولی وقتی رای اوردن همشون رگ غیرتشون روسری دخترایی رو میگیره که نه پول ماشین خریدن دارن نه خارج رفتن و تفریحشون پیاده روهای همین سرزمینِ کوفتیه با تاریخ بدرد نخوره چندین ساله ی قبل و بعد از اسلامش.
گاهی وقتا فکر میکنم کاش مثل آمریکا تاریخ کشورم چند سال بیشتر نداشت ولی الان میتونستم دست خواهرو مادرمو بگیرم و با آرامش ببرم دور کشورم و این تاریخ چند ساله رو بهشون نشون بدم .
فکر میکردم ، جونیمو دارم توی چه کشوری میگذرونم !!!
حتی تاجیکستان هم اونقدر ازادی به جوناش می ده که یه جایی مثل دیسکو باشه و اونا هیجان خودشونو خالی کنن. مشکل من جایی واسه قر دادن نیست .چیزی مثل احترام به کرامت انسانی این جا وجود نداره ، من ساحل هاوایی رو نمی خوام ، من محله های تایلند رو نمگم . ولی دوست دارم وقتی با دوست دخترم می رم قهوه خونه ی سنتی سرم رو پایین نندازم که براش فقط آب معدنی میتونم سفارش بدم . فکر کن یکی بهت بگه تفریحت اینه که با من بیای بیرون و من هر قلطی که خواستم بکنم ولی تو مثل چوب با من بیای و تازه فقط حق داشته باشی آب معدنی بخوری ، تازه باید بگی خدا رو شکر که منو به جایی راه دادن که توش میشه فقط ، فقط ، فقط ، فقط ، مٌرد.
نمایشگاه کتاب که رفتم این عکسو گرفتم :
آدمای ریزه اون پایینو ببینید
حالا اشل این عکسو به هم میزنیم
من میشم خدا و اون جا قسمتی از کره زمینه
اره خدا مارواز اون بالا این طوری میبینه : آداماي کوچیکی که در یه مسجد بزرگ زندگی میکنن.مسجد بزرگی به اسم ایران.
ولی من نمی خوام کوچیک بمونم .
ادم کوچیکی که باید تو این مسجد از قوانین شل کن سفت کنِ رایج در اینگونه جوامع پیروی کنه.
خدایا من میخوام کوچیک باشم .
پس با تمام قوای 3 گانه و 4 گانه و 5گانم به تمام این قوانین احمقانه دهن کجی میکنم . تا کسی نتونه جفت پا بره روی آزادیهام .


