تبليغاتX
نیمکت - بگو:" سیب "

نیمکت

میگن طلوع روزای سرد سال مثل غروب روزای گرم تماشاییه.

صبح زود زدم بیرون تا طلوع خورشیدُ ببینم. رفتم یه جایی رو بلندی که قبلا نشون کرده بودم .

یه پیرمرد اومد کنارم .یه قدم جلوتر از من خیره موند به طلوع خورشید.عینک ته استکانیش آدمُ هل می داد تو قدیم ندیما.کش عینکش چنان خط انداخته بود دور سرش که انتهای موهاشُ فر داده بود . یه کت سبز تنش بود که پایینش طبق مد تمام پیرمردای داستانا چروک خورده بود.ته ریش زمخت و تیغ تیغش در ادامه موهاش ، جوگندمی بود. دستای پر چروکشُ رسوند پشت کمرشو چوب شد رو به افق.

چند لحظه ای گذشت که متوجه شدم بهم میگه جوون ... !!! ساعت چنده ؟

نه منو نیگاه میکرد نه طلوع خورشیدُ.داشت یه جای دیگه ای از افق رو ور انداز میکرد.

گفتم : شیشُ ده دقیقه.

سری تکون دادو گفت : اگه مثل کسوف کامل ، طلوع کامل ام هر 53 سال یه بار  اتفاق می افتاد ، الان اینجا جای سوزن انداختن بود؟

به جز اینکه با مِن مِن بگم : آقا لطف میکنید از من یه عکس بگیرید ؟ ، چیز دیگه ای نگفتم.

نیگام کرد ....فکر کردم یعنی آره...

دوربینُ دادم بهشُ گفتم باید چیکار کنه.

با یه لبخند به طلوع چسبیدم .

پیر مرد گفت بگو:" سیب " .

گفتم: " سیب" .

گفت با تو نبودم.تو وایسا . خندیدمو عکس گرفت .

پیرمرد رفته بود که من عکسُ میدیدم : "یه شبح سیاه کنار خورشید از خنده دولا شده بود ، خورشیدی که گفته بود سیب " .

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:28  توسط یوحنا  |