تبليغاتX
نیمکت - برای او که عاشقش شده ام...

نیمکت

 

شماره حسابم را...
نمی دانم ،
به جهنم...
می روم یا نه .
از تمام مشترکان
بوق اشغال می آید.
امسال سالِ اژدهاست.
با همان دهانِ آتشین
روی تخت کنار من...
 می خوابد،
از لای رمانهای آمریکای جنوبی،
لاک صورتی می زند .
و از بالکن کرملین
برایم دست تکان می دهد .
در خیابانهای شانزلیزه...
دو تا... قهوه لطفاً.


بهانه های سگی،
درختان متعفن دور دست،
ترشح چندش آورفواره ها،
و کسالت خانه های جدول
سوهان تنهایی ام بودند.
اشتباهی آمده بود...
که با رنگ شرابیِ موهایش
اشتهای خیابان را تست می زد.
کوله پشتی اش به فصلها فکر می کرد
با بوی گُلپرهای سجاده ی مادر بزرگ.
ولی از برگهای زرد شده،
اسم کوچک مرده های بهشت زهرا،
و شناسنامه ی لحظه های خداحافظی پر بود .
نه از "زمانها" چیزی می دانست
و نه در سطرها دنبال فاعل می گَشت .
هوا که گرگ و میش می شُد
از آیینه ی ماشین ها لیز می خُورد ،
و عصر ها
 سینما را با لهجه ی فرانسوی
 بالا می آورد ،
 حوصله روسری اش
و چین چین دامنش،
به لهجه قژقژ تمام تختهای جهان
آشنا بود .
حامله ،
پیامی از سیاره ای دور دست
با دهانی آتشین،
               روی تخت،           
                             کنار من،
                                     امسال سال اژدهاس.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:29  توسط یوحنا  |