تبليغاتX
نیمکت - بهار باز هم سبزي

نیمکت

 

شعري که بهانه بازداشت ماهنامه «نامه» شد.

 بهار  بازهم  سبزي    چرا   ترا  نمي بينم       تو آشکار و من  بينا ولي  چرا  نمي بينم

بهار  باز  گلپوشي   نگين ژاله  د ر  گوشي      چه قصه رفته با چشمم  چرا ترا نمي بينم

کجا تگرگ مي بارد که  تخم مرگ  مي بارد      نصيب   عالم   از  بالا  بجز  بلا  نمي بينم

در آتش دو ديوانه دو  قطعه شد دو ويرانه         روانه خون  خلقي  را  چنين روا نمي بينم

مگربدان نظردوزي که مرگشان شود روزي      که من جز اين دوپيروزي زماجرا نمي بينم

بهار رنگ خون داري نشاط کو جنون داري      که مرگ کمتراز برگت به شاخه ها نمي بينم

 سيمين بهبهاني: من در سال 1364 در فروردين اين شعر را سرودم. پانزده روز از نوروز گذشته بود و من دل و دماغ نداشتم چون همسايه مان شهيد داشت يک همسايه ديگرمان اعدامي داشت. وضع مملکت بهم ريخته بود ارزاق بسختي گير مي آمد. کشتار ها و شهادت ها دل و دماغ را گرفته بود. من 15 روز عيد را از خانه بيرون نيامده بودم. وقتي آمدم توي خيابان تصادفا نگاهم به يک درخت افتاد که خيلي قشنگ سبز شده بود و من گفتم بهار باز هم سبزي. اين مايه شد براي من که اين شعر را بسازم. خيلي طبيعي است آدم از جنگ نفرت داشته باشد و خيلي طبيعي است آدم آرزوي صلح داشته باشد. اسم اين شعر هست «بهار باز هم سبزي
+ نوشته شده در  ساعت 4:31  توسط یوحنا  |