درختها ...
واژه مي شوند
شمعداني ها ...
سهمي از قافيه
و پروانه هاي روسريت...
به رديف تكرار مي شوند
وقتي
چشمهاي من
شاعر مي شوند...
+ نوشته شده در ساعت 2:52  توسط یوحنا
|
شعري که بهانه بازداشت ماهنامه «نامه» شد.
بهار بازهم سبزي چرا ترا نمي بينم تو آشکار و من بينا ولي چرا نمي بينم
بهار باز گلپوشي نگين ژاله د ر گوشي چه قصه رفته با چشمم چرا ترا نمي بينم
کجا تگرگ مي بارد که تخم مرگ مي بارد نصيب عالم از بالا بجز بلا نمي بينم
در آتش دو ديوانه دو قطعه شد دو ويرانه روانه خون خلقي را چنين روا نمي بينم
مگربدان نظردوزي که مرگشان شود روزي که من جز اين دوپيروزي زماجرا نمي بينم
بهار رنگ خون داري نشاط کو جنون داري که مرگ کمتراز برگت به شاخه ها نمي بينم