مي خواستم در باره آزادي اسانلو (رئيس سنديكاي اتوبوسرانها) بنويسم
ميخواستم در مورد مسخره بازي هاي اين دولت مسخره بنويسم
يا شعر رويايي از شاملو ....
ديشب تو اتاقم داشتم ضميمه شرق ميخوندم
جنگ از ساعت دو بعدازظهر ۳۱ شهريورماه ۵۹ آغاز شد و احمد وزيري ۲۷ساله در همين هفته اول جنگ چندين بار پرواز مي كند، و اين آخرين بار در روز ۵ مهرماه است و ساعت ۱۰:۳۰ صبح. قرار بود در كيلومتر ۱۰۴ اهواز و نزديكي هاي پادگان حميد از پيشروي عراقي ها جلوگيري كنند. نيروي هوايي بايد كاري مي كرد كه سربازان هم مي توانستند انجام دهند، اما در آن روزهاي آغازين جنگ، شيرازه امور پاشيده بود و كسي براي دفاع و سد كردن راه دشمن نبود، براي همين فانتوم بايد به ارتفاع پايين مي آمد و با تانك و سربازان عراقي درگير مي شد.

ماجراي اتاقهاي قهوه اي سيمهاي خار دار برق دار ماجراي اسراي جديد و بوي سرزمين مادري
رسيدن به ايران مثل بازگشت به زندگي پس از جان دادن ناممكن به نظر مي رسيد. و شنيدن صداي مادر هيچ پاسخي نداشت. احمد وزيري به مهرآباد مي رسد. صداي مادر را از پشت تلفن مي شنود، زبانش بند مي آيد و با سكوت سلام مي كند، اسارت تمام شد.
این پیر مرد منو ياد داييم انداخت كه شهيد شده و ياد اين شعر افتادم : اندك اندك جمع ياران ميرسد
