ابر ها
در ارامش پلك تو خوابشان گرفت
و پرستارها
يكي يكي اتاق را ترك كردند
پنجره حرفي براي گفتن نداشت.
ساعتها،
از خوابگي هر دقيقه عقربه ها پر شد
و قلمها از سپيدار ها تراشيده شدند
رانهاي سپيد هرزه اي
كه از زمين به آسمان به ارث مي رسيدند
آسماني
كه در بي خاطره گي ماه
گرفته بود
+ نوشته شده در ساعت 5:52  توسط یوحنا
|

