برای دو راهی
شعرهای زیادی سروده اند
و برای چشمهای تو
ولی برای قلب من
تنها
تردید را آفریدند . . .
برای دو راهی
شعرهای زیادی سروده اند
و برای چشمهای تو
ولی برای قلب من
تنها
تردید را آفریدند . . .
بعد از فوت قیصر امین پور به درستی دیگه دستم به شعر و وبلاگ نوشتن
نمی رفت تا امروز …
رفتم شورای شعر و موسیقی صدا و سیما حال پرس یه استاد و دوست
قدیمی
که دلم افتاد تو حوض خاطرات کهنه
این اولین شعر رسمیه منه
به تاریخ 24 بهمن 1379
کاری که همین روزا وارد 7 سالگیش میشه
آسمان سیاه کلاغ زده ،
درختان اتفاق زرد ،
و نیمکتهای آرامش خاکستری .
ساعت خمیازه های مکرر ،
در تمام پوچی قدمهایتان شریکم .
شما ، که آبستن پیچکهای انزوائید …
روزهای نیامده ،
خمیازه هایم را ثبت کنید.

دلم برای نگاهش که همیشه رو به آسمان بود تنگ می شود
آه خاطرات سفر زنجان...
آه خاطرات خانه ی امام زاده باغ فیض...
آه ...دختر کوچکش
شعر کوچکش که چقدر بابایی است ...
از پله های دانشگاه تهران بالا میرفتیم من پر از شوق هم کلامی با استاد و او پر از خستگی از روزها که همچون پله ها ی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران پشت سر می گذاشت . صبر کردیم تا استاد نفسی تازه کند ، کرخت می آمد و خسته ...
از میان آن همه واژه ی در ذهنش تنها آنهایی را انتخاب می کرد که فکر میکرد منِ بی سواد خواهم فهمید .
مثل ، انگار پیر شدم
مثل ، چرا آسانسور خراب است
نه وارد متون کهن ادبی می شد نه نظریه های ادبی را بالا پایین میکرد تا مرا سر خورده نکند از هم قدمی با استاد . ساده حرف می زد همچون شعرهایش سهل و متتنع...
دختری سلام کرد و زودتر از استاد رفت
عجب کیف سنگینی داشت ولی سنگینی شانه هایش از اینها هم بیشتر می نمود ، گویی سنگی را به بالا حل می داد .
نفسی روی طبقه ی اول تازه که کردیم استاد گرمارودی را دیدیم
او نیزگرم بود و نفس نفس زنان ، انگار گیر افتاده بود لای پله های خسته ی دانشکده ادبیات...
سخنرانی داشت ولی کمی زودتر آمده بود شاید حدودا 20 دقیقه استاد با دیدن استاد گرمارودی گل از گلش شکفت ، دیگر نه از آن خستگی خبری بود نه از آن کرختی .تازه بود تازه مثل همین ترانه...
از استاد بعد از احوالپرسی خواست که سر کلاس او بیاید و برای شاگردانش صحبت کند
اسرار پشت اسرار
گرمارودی پذیرفت
مرا که معرفی کرد انگار یکی از فرزندش را میگفت استاد گرما رودی نگاهی کردو مرا به گرمی پذیرفت.مهربان بود و با ادب .من که برای شرکت در کلاسهای استاد به دانشگاه می رفتم و گاهی چون دانشجو نبودم مرا راه نمی دادند از این که بجای استاد باید دیگری سر کلاسش برود و من تا هفته ی بعد باید با شانس دیدن استاد یه قل دو قل بازی کنم کمی دلگیر شدم .
سه نفری بالا رفتیم...
دانشجویی از پله ها پایین آمد به استاد که رسید گفت می رود تا جزوه ها را کپی کند , و رفت
به کلاس که رسیدیم استاد گرمارودی را به پشت تریبون برد و خودش نشست روی نیمکتها .اول به زیبایی و نرمی استاد علی موسوی گرمارودی را معرفی کرد و سپس از او سوالهایی در مورد ادبیات معاصر نمود .
استاد قیصر امین پور آن روز بهترین درسهای ادبیات را به من داد
احترام ، سخاوت ، بزرگی و متانت
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را
محوتوام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آقتاب را
بی تابم آن چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر زپاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
باران پر از داستانهای لطیف بود
ولی سقفها
تنهالکه های زرد را
برای دیوار ها تعریف کردند.

داریم در زمان بعد از حکم زندگی می کینم
و این قسمت از زندگیمونو میگن زمان اکران رئیس...
بیایین این طوری برای بچه ها مون تعریف کنیم که چطور صف میکشیدیم تا آخرین فیلم ِفیلمسازی رو ببینم که دیگه تکرار نشد, نه تنها تکرار نشد بلکه نتونست خودشو هم تکرار کنه.
سربازهای جمعه رو ساخت ولی نتونست یه پلان از گوزنها رو تکرار کنه.
فیلم سازی که با گوگوش ازدواج کرد ولی نتونست یه زره از مافیهایی که عاشقش بود رو دور بزنه.
فیلم سازی که تنها آرزوش" ساختن یه فیلمه که با دوربين آريفلکس روي دست از پشت ميزش بلند شه، بره بسازه و برگرده. میگه دلش تنگه اين سينماست..."
مسعود کیمیایی دیگه تکرار نخواهد شد
بلندشیم یه سینمای شلوغ رو پیدا کنیم و برای فیلم کیمیایی توی صف واستیم
بلند شیم و توی هوای علاقهمندای سینمای کیمیایی نفس بکشیم و برای خودمون تو یه شب لبریز از تهران قدیم نستالژی بسازیم .
توی جشنواره برای دیدن فیلم رئیس به همه سپردم که اگه بلیطشو گیر اوردن خبرم کنن.
امیر زنگ زد و گفت بلیط جشنواره رو برای فیلم رئیس داره
سانس10 شب سینما عصر جدید...
خوب یادمه یکشنبه بود جلوی سینما پر بود از خبر نگار و بازیگر و کلی ادم فیلمدوست.
ما که بلیط داشتیم رفتیم تو ولی دوست داشتم مثل مالیخولی ها توی صف وایسمُ لذتشو ببرم .
ولی از ترس اینکه بلیط گیرم نیاد رفتیم تو.
فیلم به جشنواره نرسیده بود و ما فیلم روز سوم محمد حسین لطیفی رو دیدیم و تا آخر شب به عشق کیمیایی کلی تو کوچه های شب تهران راه رفتیم...
الان کلی خوشحالم که فیلم رو ندیدم و میتونم برم توی صف وایسم و هم قدم سانت به سانت توی ازدحام جمعیت برم توی سینما و سانت به سانت به فیلم کیمیایی نزدیک بشم
اروم اروم به کارگردان خاطره ساز تهران نزدیک بشم و همه بدی ها رو بزارم پشت در سینما.
کیمیایی جزئی از کوچه های این شهره از در رو دیواراش,تاریخش , لوتی گری ها و نامردیهاش و ...
کیمیایی پیامبر نسلی معترضِ ماست .
بخشي از فيلمنامه«رئيس
سکانس سينما رکس
فصل چهلوهفتم: روز. خارجي. خيابان لالهزار.
لالهزار تعطيل است. يك دسته اركستر ارتشي آهنگ غيرمارش ميزنند. ميان سينما ركس و ايران كه هر دو تعطيلند، ايستادهاند. سينما ركس يك پلاكارد پارهشده كه فقط بخشي از آن پيداست را در سردر خود دارد. مردم جمعند تقريبا شلوغ است. هيچ كدام از رضاها را نميشود شناخت.
دوربينها، سازها، نوازندهها، دستيفروشان و رهگذران را نشان ميدهد.رضا در ميان جمعيت، كمي دورتر از حلقه مردم، جلو سينما ركس ايستاده است و اركستر آهنگ تك درختي را ميزند. چشمهايش به دنبال رضاي ديگري است. رضا در گوشهاي ديگر او را ميپايد. نگاه به نگاه هم ميشوند. راز سالها دوري از جواني و نوجواني را در نگاه هم ميگردند
.
فصل چهلوهشتم. روز. داخلي. سينما ركس. پيوسته
رضا به داخل سينما ركس ميرود. سرهنگ، تنها داخل راهروي نيمهتاريك ميشود. به مردي كه سرايدار است چيزي را نشان ميدهد و چيزي ميگويد و وارد ميشود. ويترينهاي خالي، آينههاي شكسته، نيمكتهاي چوبي انتظار كه خاك، سفيدشان كرده. سكوت. سرهنگ با دستمال جاري يك نفر. سپس دو نفر را روي نيمكت تميز ميكند و مينشيند.
صداي پا ميآيد. رضا ميآيد. رضا آمده نابهكار. نگاه به رضاي پاك ميكند. در دست رضاي آمده يك كيسه پلاستيكي كوچك است. ميآيد كنار سرهنگ مينشيند. دست در كيسه ميكند. دو ساندويچ و دو نوشابه در ميآورد. قسمت ميكند. قسمت خودش را برميدارد.
شروع ميكند به خوردن ساندويچ و نوشابه – و اطراف را – تخريبشدگي سينما را نگاه ميكند، سرهنگ ساندويچ را نميخورد، نوشابه را سر ميكشد. سرهنگ نگاه به رضا ميكند. رضا چشم خيس كرده، رضا متوجه ميشود.
رضا:
برا تو نيس... براي اين سينماست. منم هم
گرسنمه، هم.. ساندويچ و سينما...
سرهنگ :
پير شدي.
رضا:
خوبه كه جام نيستي. اگه بودي. فقط استخونات
مونده بود.
سرهنگ :
فرشته رو پيدا كردي؟
رضا نگاه به ساندويچ نيمهخورده و ديوار گچكاري ريخته سينما، ميكند و ميگويد:
رضا:
رفتم برا پيدا كردنش. ديدمش... يه خوده زودتر
از اينكه بكشمش. ديدم هنوز دوسش دارم.
جاي سالم تو دستاش نيست. سوزنستان شده.
توچي... نرگس.
سرهنگ درهم ميشود.
سرهنگ :
مگه ميشه جاي نرگس يكي ديگه بياد. رفت
وجورن مارم برد. خصوصيش نكن... ميخوام
بهت دستبند بزنم.
نگاه بهم دارند. (موسيقي ميآيد) رضا ميان شوخي و جدي سرهنگ مانده است. سرهنگ آرام است.
رضا:
وقتي گفتني جان هودياك و برت لنسكتر، خودمو نبخشيدم كه دير فهميدم... قرارمون جاي هميشگي...چهارشنبهها... تو همين دالون بود... انتظار. ضيافتمون شروع ميشد. هنوز طعمي به طعم اون روزا و فيلمها و بچگياش نكشيدم. آدم هرچي تنهاتر ميشه... بيشتر با بچهگياش زندگي ميكنه. اگه از اون فيلما فقط يه حرف... ياد گرفته باشيم، هيچ وقت نميخواستيم... آدم بده باشيم... من... پسرمو... سيارو ميخوام.
سرهنگ :
ميخواي چه كار كني؟ پروندتو چيكار ميكني؟
رضا:
نيومدم... تو رو تو دردسر بندازم. اينو... ميدونم كه دردسرم مال خودمه... باختش مال من، بردش... غير از اين بود... بهت قول داده بودم اين دو تا مچم مال دستبند تو.... سرهنگ نگاه به چشمهاي رضا ميكند. صداي موسيقي اركستر سازهاي بادي ارتش ميآيد.
سرهنگ :
باورت ميكنم... مث جوونيا... بچگيا... اما تو دردسري... تا يه جايي ميتونم... پات وايسم... از يه جايي به بعد... طنابتو ميكشم.
رضا:
پشيمونم ...پاتو باز كردم تو هچلم...
سرهنگ :
من خودم دنبال كارت بودم... آدرستو... تو خفا پيدا كردم و برات سه تا نامه دادم. من خودم بهت گفتم... برگرد... سيامك داره... قبر خودشو ميكنه...
باهات هستم...
هر دو بلند ميشوند. در سالن خراب و مخروبه سينما ركس به سمت دري كه روشنايي از آن به داخل ريخته. ميروند. (هر دو تنها... شكل فيلمهاي قديمي بروند) صداي موسيقي ميآيد. مردم جمع شدهاند. به قوت رفتن در راهرو رضا ميگويد:
رضا:
شام امشب خونه من.... من كه خونه ندارم. آپارتمان فرشته (سكوت) اگه بهم اعتماد داري... بيا...
"کیمبادا"
فیلمی که " مارلون براندو " نقش یه استعمار گر پرتغالی رو بازی میکنه که آدم ازش خوشش می یاد و "انیو موریکونه" آهنگشو ساخته .
فیلم ماجرای استعمارگری دول اروپایی در آمریکای جنوبیه.
یه انقلابی بومی توش بازی میکنه به اسم "خوزه مورالس" که در آخرین لحظات زندگیش به سربازی که اونو به زندان می بره می گه : گوش کن پسر جون " آزادی چیزی نیست که بهت بدن . آزادی چیزیه که نتونن ازت بگیرن" .
این روزا این جمله همش تو مخمه...
معنی آزادی واقعاً تو کجای زندگی ما محقق شده !!!
- دبیرستان !!! که باید لباسای مارک دار نمی پوشیدیم یا اگه از گرما تبدیل به کربن می شدیم نمی بایست تی شرت استین کوتاه می پوشیدیم
- دانشگاه !!! که اگه موتو بلند می کردی یا با فلان دختر توی سرویس کنار هم میشستی فردا باید میرفتی انجمن کوفت و زهر مار
- یا حالا تو خیابونا !!! ، که حالو روزمون مشخصه....
شاید این قوانینیه که همه ی ما باید رعایتشون می کردیم و یادمون رفته.قوانین که حتی تا سال 60 یعنی دو سال بعد از انقلابی که پدرانمون کردن هنوز وجود نداشت و نمی دونم یه دفعه از کجا سر در اورد . قوانینی که وقتی خر آقایون از پل رد میشه یادشون می افته .وقتی رای می خوان اصلا جیکشون در نمی یاد ولی وقتی رای اوردن همشون رگ غیرتشون روسری دخترایی رو میگیره که نه پول ماشین خریدن دارن نه خارج رفتن و تفریحشون پیاده روهای همین سرزمینِ کوفتیه با تاریخ بدرد نخوره چندین ساله ی قبل و بعد از اسلامش.
گاهی وقتا فکر میکنم کاش مثل آمریکا تاریخ کشورم چند سال بیشتر نداشت ولی الان میتونستم دست خواهرو مادرمو بگیرم و با آرامش ببرم دور کشورم و این تاریخ چند ساله رو بهشون نشون بدم .
فکر میکردم ، جونیمو دارم توی چه کشوری میگذرونم !!!
حتی تاجیکستان هم اونقدر ازادی به جوناش می ده که یه جایی مثل دیسکو باشه و اونا هیجان خودشونو خالی کنن. مشکل من جایی واسه قر دادن نیست .چیزی مثل احترام به کرامت انسانی این جا وجود نداره ، من ساحل هاوایی رو نمی خوام ، من محله های تایلند رو نمگم . ولی دوست دارم وقتی با دوست دخترم می رم قهوه خونه ی سنتی سرم رو پایین نندازم که براش فقط آب معدنی میتونم سفارش بدم . فکر کن یکی بهت بگه تفریحت اینه که با من بیای بیرون و من هر قلطی که خواستم بکنم ولی تو مثل چوب با من بیای و تازه فقط حق داشته باشی آب معدنی بخوری ، تازه باید بگی خدا رو شکر که منو به جایی راه دادن که توش میشه فقط ، فقط ، فقط ، فقط ، مٌرد.
نمایشگاه کتاب که رفتم این عکسو گرفتم :
آدمای ریزه اون پایینو ببینید
حالا اشل این عکسو به هم میزنیم
من میشم خدا و اون جا قسمتی از کره زمینه
اره خدا مارواز اون بالا این طوری میبینه : آداماي کوچیکی که در یه مسجد بزرگ زندگی میکنن.مسجد بزرگی به اسم ایران.
ولی من نمی خوام کوچیک بمونم .
ادم کوچیکی که باید تو این مسجد از قوانین شل کن سفت کنِ رایج در اینگونه جوامع پیروی کنه.
خدایا من میخوام کوچیک باشم .
پس با تمام قوای 3 گانه و 4 گانه و 5گانم به تمام این قوانین احمقانه دهن کجی میکنم . تا کسی نتونه جفت پا بره روی آزادیهام .
2- یه ماجرای واقعی ولی با نمکتر
یه نفر سفیر کشور ؟ به دست ارتش کشور ! به جرم جاسوسی باز داشت میشود
چند ماه بعد 15 نفر (یک عدد بانو به همراه 14 نفر همراه) از ملولوانان کشور ! به دست نیروهای کشور ؟ دستگیر میشوند
همه ی 15 ملوان به اشتباه خود اعتراف میکنن
کشور ! سفیر کشور ؟ را ناگهان و از روی رضای باری تعالی آزاد میکند
کشور ؟ هم همه آن 14 نفر بعلاوه همراهشون رو، با مهربانی و یادمان نرود که از روی رضای باری تعالی آزاد میکند
....
حالا همه در خانه های خود هستند و خداوند هم راضی
....
چند دقیقه بعد
همه 15 نفر : مارا شکنجه کردند.
چند دقیقه بعد
آقای سفیر کشور ؟ که احتمالا حافظه کوتاه مدتش یکباره راه افتاده : مرا بیشتر شکنجه کردند.
چند دقیقه بعد
همه 15 نفر : به ما گفتند 7 سال زندانی میشوید.
چند دقیقه بعد
آقای سفیر کشور ؟ که احتمالا حافظه کوتاه مدتش یکباره راه افتاده: به من گفتن 8 سال زندانی میشوی.
چند دقیقه بعد
همه 15 نفر : به ما حتی اجازه ندادند با مطبوعات صحبت کنیم.
چند دقیقه بعد
آقای سفیر کشور ؟ که احتمالا حافظه کوتاه مدتش یکباره راه افتاده: به من حتی اجازه ندادند دستشویی بروم.
چند دقیقه بعد
همه 15 نفر : (البته در این مورد فکر کنم بیشتر همون زنه): به من تجاوز کردند.
چند دقیقه بعد
آقای سفیر کشور ؟ که احتمالا حافظه کوتاه مدتش یکباره راه افتاده ‘ در حالی که چند نفر او را به پشت میکرفن هل می دادند :فقط سکوت میکند و سرخ میشود...
یک سوال :
چرا کشور ؟ همیشه از کشور ! چند دقیقه عقب است ؟

سعی میکنم عکسای جالبی باشن...
-وازمقابل چشمان باز سربازان
بهار آمد و ازسيم خاردار گذشت
اسماعیل خویی
اون تخم مرغایی که رنگ کردم خیلی باهاشون حال میکنم به بیدار موندنش تا دم سال تحویل می ارزید

زن قالي باف اگه درس هم نخونده باشه با سواده
اونجا"آ" با "ب" ميشه آب
اينجا "قرمز" با "سبز" مي شه گل
میگن طلوع روزای سرد سال مثل غروب روزای گرم تماشاییه.
صبح زود زدم بیرون تا طلوع خورشیدُ ببینم. رفتم یه جایی رو بلندی که قبلا نشون کرده بودم .
یه پیرمرد اومد کنارم .یه قدم جلوتر از من خیره موند به طلوع خورشید.عینک ته استکانیش آدمُ هل می داد تو قدیم ندیما.کش عینکش چنان خط انداخته بود دور سرش که انتهای موهاشُ فر داده بود . یه کت سبز تنش بود که پایینش طبق مد تمام پیرمردای داستانا چروک خورده بود.ته ریش زمخت و تیغ تیغش در ادامه موهاش ، جوگندمی بود. دستای پر چروکشُ رسوند پشت کمرشو چوب شد رو به افق.
چند لحظه ای گذشت که متوجه شدم بهم میگه جوون ... !!! ساعت چنده ؟
نه منو نیگاه میکرد نه طلوع خورشیدُ.داشت یه جای دیگه ای از افق رو ور انداز میکرد.
گفتم : شیشُ ده دقیقه.
سری تکون دادو گفت : اگه مثل کسوف کامل ، طلوع کامل ام هر 53 سال یه بار اتفاق می افتاد ، الان اینجا جای سوزن انداختن بود؟
به جز اینکه با مِن مِن بگم : آقا لطف میکنید از من یه عکس بگیرید ؟ ، چیز دیگه ای نگفتم.
نیگام کرد ....فکر کردم یعنی آره...
دوربینُ دادم بهشُ گفتم باید چیکار کنه.
با یه لبخند به طلوع چسبیدم .
پیر مرد گفت بگو:" سیب " .
گفتم: " سیب" .
گفت با تو نبودم.تو وایسا . خندیدمو عکس گرفت .
پیرمرد رفته بود که من عکسُ میدیدم : "یه شبح سیاه کنار خورشید از خنده دولا شده بود ، خورشیدی که گفته بود سیب " .
شماره حسابم را...
نمی دانم ،
به جهنم...
می روم یا نه .
از تمام مشترکان
بوق اشغال می آید.
امسال سالِ اژدهاست.
با همان دهانِ آتشین
روی تخت کنار من...
می خوابد،
از لای رمانهای آمریکای جنوبی،
لاک صورتی می زند .
و از بالکن کرملین
برایم دست تکان می دهد .
در خیابانهای شانزلیزه...
دو تا... قهوه لطفاً.
بهانه های سگی،
درختان متعفن دور دست،
ترشح چندش آورفواره ها،
و کسالت خانه های جدول
سوهان تنهایی ام بودند.
اشتباهی آمده بود...
که با رنگ شرابیِ موهایش
اشتهای خیابان را تست می زد.
کوله پشتی اش به فصلها فکر می کرد
با بوی گُلپرهای سجاده ی مادر بزرگ.
ولی از برگهای زرد شده،
اسم کوچک مرده های بهشت زهرا،
و شناسنامه ی لحظه های خداحافظی پر بود .
نه از "زمانها" چیزی می دانست
و نه در سطرها دنبال فاعل می گَشت .
هوا که گرگ و میش می شُد
از آیینه ی ماشین ها لیز می خُورد ،
و عصر ها
سینما را با لهجه ی فرانسوی
بالا می آورد ،
حوصله روسری اش
و چین چین دامنش،
به لهجه قژقژ تمام تختهای جهان
آشنا بود .
حامله ،
پیامی از سیاره ای دور دست
با دهانی آتشین،
روی تخت،
کنار من،
امسال سال اژدهاس.
از پله هاي مترو لاي جمعيت گيج و عجول از میون كله آناناسي ها و مانتو چين چيني ها رد می شم ، تا به دفتر كارم كه برسم فکر ميكنم تو كشوي ميزم يه تپانچس كه همين روزا يكي از گلوله هاش مغز يخ زدمو مي پاچونه روي ديوار
این جاو این جادو تا داستان خوب هست از "آيدا عابدين زاده"
داستانهاي كوتاه قوي . نگاه متفاوت نويسنده به اطرافش شما رو از روزمرگي دور ميكنه
ديشب رفتم تو سالن اصلي تئاتر شهر كوري رو ديدم
"وقتي ميتوني ِ نگاه كن . وقتي ميتوني نگاه كني رعايت كن"

كار قوي و خوبي بود
منيژه محامدی اين بارم اقتباس خوبي كرده بود.
همون طور که پیداس کار اقتباس آزادي بود از رمان پر فروش كوري ژوزه ساراماگو
مهوش افشار پناه و مهدي ميامي در كنار ۲۰-۱۵ نفر ديگه ريتمه خوبي رو به نمايش گذاشتن
اگر مي خوايين اين قفسو ببينيد حتما برين و اين نمايشو ببينيد
قفسي كه هميشه توشيم ،تو مترو ، تو پارك،تو باشگاه ،سر كار... راستي اگر حال و هواتون عوض نشد ميخوايين من آدرس كشومو بهتون بدم...
شعري که بهانه بازداشت ماهنامه «نامه» شد.
بهار بازهم سبزي چرا ترا نمي بينم تو آشکار و من بينا ولي چرا نمي بينم
بهار باز گلپوشي نگين ژاله د ر گوشي چه قصه رفته با چشمم چرا ترا نمي بينم
کجا تگرگ مي بارد که تخم مرگ مي بارد نصيب عالم از بالا بجز بلا نمي بينم
در آتش دو ديوانه دو قطعه شد دو ويرانه روانه خون خلقي را چنين روا نمي بينم
مگربدان نظردوزي که مرگشان شود روزي که من جز اين دوپيروزي زماجرا نمي بينم
بهار رنگ خون داري نشاط کو جنون داري که مرگ کمتراز برگت به شاخه ها نمي بينم
و لاشه را
از جاده میدزدند
اشتهاي لاستيكها...
اینجا درست روبروی خانه هنرمندانه انتهای خیابان فرصت
راستی شما میدونید اقلام مورد نیاز کارمندان رو کجا میدن ؟
یا محل پخش اقلام مصرفی روزنامه نگاران کجاست ؟
یا محل تامین وسایل مورد نیاز معلم ها ؟
اصلا چرا اقلام "مصرفی" ؟
یعنی اقلامی که باید مصرف بشن حتما ؟
خدارو شکر نفت داره یواش یواش میاد سر سفره هامون ؟
( کاش فقط مینوشتم "بدون شرح" )