
داریم در زمان بعد از حکم زندگی می کینم
و این قسمت از زندگیمونو میگن زمان اکران رئیس...
بیایین این طوری برای بچه ها مون تعریف کنیم که چطور صف میکشیدیم تا آخرین فیلم ِفیلمسازی رو ببینم که دیگه تکرار نشد, نه تنها تکرار نشد بلکه نتونست خودشو هم تکرار کنه.
سربازهای جمعه رو ساخت ولی نتونست یه پلان از گوزنها رو تکرار کنه.
فیلم سازی که با گوگوش ازدواج کرد ولی نتونست یه زره از مافیهایی که عاشقش بود رو دور بزنه.
فیلم سازی که تنها آرزوش" ساختن یه فیلمه که با دوربين آريفلکس روي دست از پشت ميزش بلند شه، بره بسازه و برگرده. میگه دلش تنگه اين سينماست..."
مسعود کیمیایی دیگه تکرار نخواهد شد
بلندشیم یه سینمای شلوغ رو پیدا کنیم و برای فیلم کیمیایی توی صف واستیم
بلند شیم و توی هوای علاقهمندای سینمای کیمیایی نفس بکشیم و برای خودمون تو یه شب لبریز از تهران قدیم نستالژی بسازیم .
توی جشنواره برای دیدن فیلم رئیس به همه سپردم که اگه بلیطشو گیر اوردن خبرم کنن.
امیر زنگ زد و گفت بلیط جشنواره رو برای فیلم رئیس داره
سانس10 شب سینما عصر جدید...
خوب یادمه یکشنبه بود جلوی سینما پر بود از خبر نگار و بازیگر و کلی ادم فیلمدوست.
ما که بلیط داشتیم رفتیم تو ولی دوست داشتم مثل مالیخولی ها توی صف وایسمُ لذتشو ببرم .
ولی از ترس اینکه بلیط گیرم نیاد رفتیم تو.
فیلم به جشنواره نرسیده بود و ما فیلم روز سوم محمد حسین لطیفی رو دیدیم و تا آخر شب به عشق کیمیایی کلی تو کوچه های شب تهران راه رفتیم...
الان کلی خوشحالم که فیلم رو ندیدم و میتونم برم توی صف وایسم و هم قدم سانت به سانت توی ازدحام جمعیت برم توی سینما و سانت به سانت به فیلم کیمیایی نزدیک بشم
اروم اروم به کارگردان خاطره ساز تهران نزدیک بشم و همه بدی ها رو بزارم پشت در سینما.
کیمیایی جزئی از کوچه های این شهره از در رو دیواراش,تاریخش , لوتی گری ها و نامردیهاش و ...
کیمیایی پیامبر نسلی معترضِ ماست .
بخشي از فيلمنامه«رئيس
سکانس سينما رکس
فصل چهلوهفتم: روز. خارجي. خيابان لالهزار.
لالهزار تعطيل است. يك دسته اركستر ارتشي آهنگ غيرمارش ميزنند. ميان سينما ركس و ايران كه هر دو تعطيلند، ايستادهاند. سينما ركس يك پلاكارد پارهشده كه فقط بخشي از آن پيداست را در سردر خود دارد. مردم جمعند تقريبا شلوغ است. هيچ كدام از رضاها را نميشود شناخت.
دوربينها، سازها، نوازندهها، دستيفروشان و رهگذران را نشان ميدهد.رضا در ميان جمعيت، كمي دورتر از حلقه مردم، جلو سينما ركس ايستاده است و اركستر آهنگ تك درختي را ميزند. چشمهايش به دنبال رضاي ديگري است. رضا در گوشهاي ديگر او را ميپايد. نگاه به نگاه هم ميشوند. راز سالها دوري از جواني و نوجواني را در نگاه هم ميگردند
.
فصل چهلوهشتم. روز. داخلي. سينما ركس. پيوسته
رضا به داخل سينما ركس ميرود. سرهنگ، تنها داخل راهروي نيمهتاريك ميشود. به مردي كه سرايدار است چيزي را نشان ميدهد و چيزي ميگويد و وارد ميشود. ويترينهاي خالي، آينههاي شكسته، نيمكتهاي چوبي انتظار كه خاك، سفيدشان كرده. سكوت. سرهنگ با دستمال جاري يك نفر. سپس دو نفر را روي نيمكت تميز ميكند و مينشيند.
صداي پا ميآيد. رضا ميآيد. رضا آمده نابهكار. نگاه به رضاي پاك ميكند. در دست رضاي آمده يك كيسه پلاستيكي كوچك است. ميآيد كنار سرهنگ مينشيند. دست در كيسه ميكند. دو ساندويچ و دو نوشابه در ميآورد. قسمت ميكند. قسمت خودش را برميدارد.
شروع ميكند به خوردن ساندويچ و نوشابه – و اطراف را – تخريبشدگي سينما را نگاه ميكند، سرهنگ ساندويچ را نميخورد، نوشابه را سر ميكشد. سرهنگ نگاه به رضا ميكند. رضا چشم خيس كرده، رضا متوجه ميشود.
رضا:
برا تو نيس... براي اين سينماست. منم هم
گرسنمه، هم.. ساندويچ و سينما...
سرهنگ :
پير شدي.
رضا:
خوبه كه جام نيستي. اگه بودي. فقط استخونات
مونده بود.
سرهنگ :
فرشته رو پيدا كردي؟
رضا نگاه به ساندويچ نيمهخورده و ديوار گچكاري ريخته سينما، ميكند و ميگويد:
رضا:
رفتم برا پيدا كردنش. ديدمش... يه خوده زودتر
از اينكه بكشمش. ديدم هنوز دوسش دارم.
جاي سالم تو دستاش نيست. سوزنستان شده.
توچي... نرگس.
سرهنگ درهم ميشود.
سرهنگ :
مگه ميشه جاي نرگس يكي ديگه بياد. رفت
وجورن مارم برد. خصوصيش نكن... ميخوام
بهت دستبند بزنم.
نگاه بهم دارند. (موسيقي ميآيد) رضا ميان شوخي و جدي سرهنگ مانده است. سرهنگ آرام است.
رضا:
وقتي گفتني جان هودياك و برت لنسكتر، خودمو نبخشيدم كه دير فهميدم... قرارمون جاي هميشگي...چهارشنبهها... تو همين دالون بود... انتظار. ضيافتمون شروع ميشد. هنوز طعمي به طعم اون روزا و فيلمها و بچگياش نكشيدم. آدم هرچي تنهاتر ميشه... بيشتر با بچهگياش زندگي ميكنه. اگه از اون فيلما فقط يه حرف... ياد گرفته باشيم، هيچ وقت نميخواستيم... آدم بده باشيم... من... پسرمو... سيارو ميخوام.
سرهنگ :
ميخواي چه كار كني؟ پروندتو چيكار ميكني؟
رضا:
نيومدم... تو رو تو دردسر بندازم. اينو... ميدونم كه دردسرم مال خودمه... باختش مال من، بردش... غير از اين بود... بهت قول داده بودم اين دو تا مچم مال دستبند تو.... سرهنگ نگاه به چشمهاي رضا ميكند. صداي موسيقي اركستر سازهاي بادي ارتش ميآيد.
سرهنگ :
باورت ميكنم... مث جوونيا... بچگيا... اما تو دردسري... تا يه جايي ميتونم... پات وايسم... از يه جايي به بعد... طنابتو ميكشم.
رضا:
پشيمونم ...پاتو باز كردم تو هچلم...
سرهنگ :
من خودم دنبال كارت بودم... آدرستو... تو خفا پيدا كردم و برات سه تا نامه دادم. من خودم بهت گفتم... برگرد... سيامك داره... قبر خودشو ميكنه...
باهات هستم...
هر دو بلند ميشوند. در سالن خراب و مخروبه سينما ركس به سمت دري كه روشنايي از آن به داخل ريخته. ميروند. (هر دو تنها... شكل فيلمهاي قديمي بروند) صداي موسيقي ميآيد. مردم جمع شدهاند. به قوت رفتن در راهرو رضا ميگويد:
رضا:
شام امشب خونه من.... من كه خونه ندارم. آپارتمان فرشته (سكوت) اگه بهم اعتماد داري... بيا...